• جانور زنده در ماشین

    امروز خیلی وقت نبود که کار کنم. بعد از صبحانه دوباره رفتم سراغ برادرجان و آهن‌آلات را بار کردیم. ماند یک ناودانی بزرگ که ماند برای بعد. مقداری هم چوب پوسیده بود که برداشتم. در…

    Read More

  • جابجایی نخاله با وانت

    صبح رفتم کمک برادرجان. وانت را بردم تا نخاله‌های ساختمانی را از خانه‌اش ببریم به محدوده‌ای دور از منطقه مسکونی و تخلیه کنیم. مقداری هم آهن‌قراضه داغان و کمی هم به‌دردبخور داشت که قرار شد…

    Read More

  • بالاخره یوتیوب را کی شروع کنم؟

    صبح وانت را برداشتیم و همسرجان را رساندم به مدرسه‌اش. مسیر بعدی هم ققنوسی‌نو بود. خودم را رساندم و همه‌چیز عادی به نظر می‌رسید. به خصوص گرمای داخل ساختمان ۲ درجه بهتر از نرمال قبل…

    Read More

  • تاخیر در ارسال پست

    بالاخره بیمهٔ وانت پراید انجام شد و با خیال راحت استفاده از آن را دوباره شروع کردم. همسرجان را رساندم به مدرسه‌اش و آمدم به سمت باغ. در راه از یوتیوب نکته جالبی یاد گرفتم.…

    Read More

  • آب‌ریزش شدید بینی در مهمانی

    صبح همسرجان را با عجله رساندم مدرسه و رفتم به سمت ققنوسی‌نو. امروز کار زیاد داشتم. اولین کار لذت‌بخش بود چون عبارت بود از خوردن کله‌پاچه در جاده. بعد رفتم کپسول گاز خالی را به…

    Read More

  • پیگیری سهمیهٔ نفت

    دیشب باز هم گرم خوابیدم تا آثار بیماری به طور کامل محو شود. صبح که بیدار شدم دیدم اطراف گردن‌ام حسابی عرق کرده و لباس را خیس کرده است. این اتفاق قبلا هم می‌افتاد و…

    Read More

  • شباهت به پدر مرحوم‌ام

    صبح حال عمومی‌ام بهتر بود. به همسرجان گفتم دیدی قرص نخوردم و بهتر شدم؟ گفت خدا رو شکر. من معمولا سرما خوردگی را با گرم گرفتن و مصرف زیاد پروتئین‌هایی مثل تخم‌مرغ پخته و گوشت…

    Read More

  • مهمان‌های مذهبی

    صبح که بیدار شدم حال‌ام نسبت به دیشب خیلی‌خیلی بهتر بود. تب رفع شده بود و بدن‌درد هم کاهش یافته بود. تنها سرفه‌های خشک هنوز اذیت می‌کردند. پس ابتدا رفتم یک دوش داغ گرفتم که…

    Read More

  • مسدودسازی با دستمال کاغذی

    کار امروز بسیار سنگین و فرسایشی بود. به باغ که رسیدم باز کپسول گاز تمام شده بود و بدون معطلی رفتم و یک کپسول جدید گرفتم. کار بعدی هم ادامهٔ سیمان‌کاری تانکر سوخت بود. چرا…

    Read More

  • خاطرات عقب‌مانده

    از صبح زود نشستم پای لپتاپ و پست خاطره ۲۷ آبان را ارسال کردم. ببین چقدر گرفتار شده‌ام که این همه از خاطرات در صف ارسال مانده‌اند. یک کار جدید هم کردم و آن این…

    Read More