بحث با ملت
صبح که از خانه راه افتادم در اولین پیچ با کمترین سرعت، بشکه در بار وانت لغزید و رفت خورد به یک طرف و بدجوری هم صدا کرد. مجبور شدم ببندماش تا دیگر حرکت نکند. فکر میکردم دارم یواش میروم و تاثیری ندارد ولی خب دیگر جای دستدست کردن نبود.
در ماجرای بحث با صاحب گلخانه بعد از مشورت با یکی از متخصصین تصمیم گرفتم بالاخره ماجرا را جمع کنم. پس آدرس محل را در پست پین کردم و خلاص. دیگر هم کاری نمیکنم. اگر تگ پیج میخواهد خوب پولاش را بدهد. البته که ایشان معتقد است باید پیجاش را پین کنم که از این خبرها نیست. احساس میکنم خیلی خوشحال شده که یک میکرو اینفلوئنسر (که من باشم 😊) مجانی برایش تبلیغ کرده حالا هی فشار میآورد که بیشتر از من بکند. امان از طمع آدمیزاد.
امروز بیشتر وقت من به بحث در مورد یکسان بودن حجم روغن و نفت در لیتراژ یکسان گذشت. ملت هنوز ولکن نیستند و هی میآیند میگویند شما اشتباه کردید. حتی یک نفر حوصله کرد آمد در دایرکت دو متر برای من توضیح نوشت که چگالی چیه فلان چیه همونه. بعد هم عکس مرکز توزیع سوخت خودش رو گذاشت که ثابت کنه قضیه چیه. از توضیحاتاش البته نکته خوبی یاد گرفتم. این که همه بشکهها استاندارد حجمی ۲۲۰ لیتر دارند ولی شرکتها بسته به انصاف و قیمت و این چیزها مقداری که پر میکنند فرق دارد.
به فکرم زد که به برادرجان پیشنهاد بدهم نمونه پسته بدهد در اینستاگرام بازاریابی کنیم ببینیم چطور است. فعلا در مورد قیمت بازاریابی به توافق نرسیدیم. برود جلو ببینم چه میشود.
ایدهٔ دیگر امروز هم پرورش میلورم در خانه بود. اتاق پشتی خالی است و مدتها است میخواهم اتاق بچهها را از هم جدا کنم و هر یک را به اتاق خودش بفرستم. ولی با ویدیوهای آموزش پرورش میلورم که به تازگی دیدم این ایده به ذهنام رسید که در خانه از اتاق پشتی میتوان به خوبی استفاده کرد. کار که راه بیفتد و درآمدزا شود هم میتوان کمکم در باغ بخشی را تجیهز کرد برای همین منظور. با خانواده هم صحبت کردم و موافق بودند. اما در مسیر که از یوتیوب آموزش گوش میدادم، متوجه شدم پرورش مگس سرباز باز هم بهصرفهتر است اما به دلیل بو باید در محیط باغی باشد. تنها نقطهضعف ماجرا بحث فروش بود که باید اول بازار مشهد را یک دوری بزنم و بعد شروع به تولید کنم.
همین الان در ققنوسینو پشت میز نشسته بودم و داشتم مینوشتم که ناگهان یک بلدرچین را دیدم که در هال راه میرود. عجب. اگر میرفت سراغ میلورمها باز دردسر میشد. پس تصمیمام قطعی شد که همهشان را ببرم توی قفس حیاط. شاید هم همگی را بفرستم به قابلمه سرم را خلوت کنم.
امروز متوجه شدم بسته ۴۲ گیگ ۱۲۰ روزه را به همین زودی تمام کردم. با افزایش کار با اینستاگرام باید دنبال بستههای سنگینتر باشم. خوشبختانه اخیرا مخابرات کنار ساختمان ما دکل فیبر نوری را نصب کرده و گویا مجبورم یک اشتراک فیبری هم بگیرم. خبر بد این بود که ایرانسل و همراهاول بستههای یک ماهه را به حداکثر ۷ گیگ کاهش دادهاند. قیمتها هم بالاتر رفته است. از طرفی متوجه شدم یک سوتی مسخره دادهام و همزمان دو بسته شبانه با دوره زمانی مشابه از هر دو با هم خریدهام. یکی نامحدود است و دیگری ۱۰۰ گیگ. حالا باید دانلود کنم تا نپریده.
پسرجان کمی کسالت پیدا کرده و دکتر گفته چند روزی ورزش نکن و کار سنگین انجام نده. هفتهٔ دیگر در تبریز مسابقه دارد و این مریضی که البته تقصیر خودش است، فعلا کار دستاش داده است. میگویم تقصیر خودش است چون این نوجوانها حرف گوش نمیکنند و تا مریض نشوند درست و درمان لباس نمیپوشند که ثابت کنند قوی هستند و مشکلی ندارند. این چندمین بار است که همینطوری مریض شده و باید بگویم حقاش است. گر چه که برای پدر و مادر هم دردسر است.
عصر پایههای مخزن نفت را آب دادم تا سیمانها محکم شوند. نگران بودم که کمسیمان نبوده باشد که خوب بود و نگرانیام برطرف شد.
شب با همسرجان رفتیم خرید لوازمالتحریر. مسخره است ولی معلمها مجبورند بعضی لوازم ضروری کلاسی برای تدریس را از جیب بخرند و اداره هزینه نمیکند و مدرسه هم نمیدهد. دلسوزی معلمها در این موارد را خانوادهها نمیبینند و برخوردهای عجیبی گاهی میکنند. مثلا چند روز پیش مادر یکی از بچهها که شرترین موجود کلاس است برای همسرجان نوشته بود تقصیر شماست که بلد نیستید درس بدهید. بیا تحویل بگیر.
اینستاگرام دارد به ۱۰۰۰ دنبالکننده نزدیک میشود و رشد صفحه ققنوسینو هر روز بهتر میشود. نمیدانم گویا بالاخره دارد یک کارهایی میشود. یک بار به فکرم زد تا ۴۵ سالگی که کار مهمی از پیش نبردم. شاید بعد از این بتوانم حرکتی بزنم که خروجی داشته باشد و لااقل به باشگاه کارآفرینان ۵۰ ساله وارد شوم.


دیدگاهتان را بنویسید