دیر رسیدم تمام شد
صبح همسرجان را رساندم آزمایشگاه تا کارهای پزشکی حج را انجام دهد. بعد کج کردم به سمت باغ و اول سری زدم به مرکز توزیع نفت بهآباد که گفتند ۲۹۰ لیتر سهمیه دارید. خب این مقدار که در ۲۰ لیتریها جا نمیشد. پس برگشتم به باغ و بشکه روغنی خالی را آوردم دم در. بعد با کمک شلنگ تراز نفت را کشیدم که بریزد داخل این بشکه. ولی دیدم سرعت کار تعریفی ندارد و این کار مایه معطلی است. گشتی در باغ زدم و یکی از شلنگهای آبیاری قطرهای را آوردم. با این یکی کار بهتر پیش رفت.
اما کار آنجا قفل شد که نصف بشکه بیشتر خالی نمیشد. دلیل آن هم روشن بود. ارتفاع وانت خیلی زیاد نبود و با خالی شدن نصف بشکه، بشکهٔ دیگر تا نصفه پر شده بود و دیگر امکان کشیدن نفت به این شکل نبود. پس رفتم چند ۲۰ لیتری که قبلا نفت کرده بودیم را در مخزن ۳۵۰ لیتری نفت خالی کردم. آنها را آوردم و دوباره نفت کشیدم و داخل آنها ریختم. ولی نفهمیدم چرا این بار نفت خیلی با زحمت از بشکه بیرون آمد و چندین بار هم دهانم نفتی شد تا بتوانم این کار را انجام دهم. تنها شانس این بود که نفت مثل بنزین پوست را نمیسوزاند و فقط مثل یک چربی دهان را کثیف میکند.
بالاخره این کارها تمام شد و با چند ۲۰ لیتری کمکی رفتم به مرکز توزیع نفت. ولی فروشنده گفت دیر آمدید و نفت کاملا تمام شده است. تنها خبر خوباش این بود که سهمیه نفت نمیسوزد و نگران نباشید.
[ویدیوی بریم نفت بگیریم]
دنبالکنندگان صفحه اینستاگرامی ققنوسینو دارند به ۵ هزار نفر میرسند. حالا من هم هی چک میکنم که برسد و پست هورا دمتون گرم بگذارم و این لاکپشتی حرکت میکند و نمیرسد. از طرفی یک پیام جالب هم داشتم. یک نفر که در ابرده (نزدیک شاندیز) باغ دارد قصد پرورش میلورم دارد و پیام داد که کمکاش کنم. به فکرم رسید که میتوانم اولین پروژه مشاوره را با این فرد کلید بزنم. خدا بده برکت اگر بگیرد.


دیدگاهتان را بنویسید