کانالی برای آب باران

تمام دیشب باران نرمی می‌بارید که بهترین نوع باران است. طولانی و ملایم که تا عمق خاک نفوذ کند و سیلاب درست نکند. این نوع باران بهترین خاصیت را برای گیاهان و کمترین زیان را برای محیط زیست دارد.

   صبح اول به میلورم‌ها سیب دادم. حال‌شان خوب به نظر می‌رسد. سطل کوچکی که شفیره‌ها در آن بودند را هم الک کردم. تا قبل از این در یک ظرف با بستر سبوس، شفیره‌ها و کرم‌های بزرگ قرار داشتند. این طوری جدا کردن سوسک‌ها راحت نبود. پس با الک کردن سوسک‌های زنده را به وان پلاستیکی منتقل کردم. شفیره‌ها را در یک سطل کوچک خالی با یک تکه سیب گذاشتم تا رطوبت آن کم نباشد. کرم‌های بزرگ را هم در یک سطل جداگانه با بستر سبوس گذاشتم به همراه کمی غذا تا در صورت شفیره شدن آن‌ها را به ظرف شفیره‌ها منتقل کنم. این طوری فکر می‌کنم بعد از تولید سوسک‌ها راحت می‌توان آن‌ها را جدا کرد و زمان کمی برای این کار صرف خواهد شد.

   برای صبحانه هم چای نعنا دم کردم. برای صبحانه دو تخم‌مرغ داشتم که ترجیح دادم برای نهار نگه‌دارم. پس رفتم سراغ حلواشکری‌هایی که در کابینت آشپزخانه داشتم و با همان صبحانه را ردیف کردم که خیلی هم چسبید. هوا هنوز بارانی بود و سکوت و آرامش لذت‌بخشی حکم‌فرما بود.

[ویدیوی صبحانه]

   نوشتن خاطرات دیروز خیلی طول کشید. یکی از طولانی‌ترین خاطره‌نویسی‌های اخیر بود. اینقدر که کارهای مختلفی پیش آمده بود و جالب بود که همه را بنویسم. برای پست کردن هم فقط رسیدم تا خاطره ۳ آذر را کامل کنم. حالا ۲۶ آذر کجا که امروز باشد و ۳ آذر کجا و این فاصلهٔ ۲۳ روزه را چطوری باید پر کرد.

   برای بهینه‌سازی زمان تعداد زیادی از گروه‌ها و کانال‌های تلگرامی را بستم. حالا هم تلگرام سبک‌تر کار می‌کند و هم من پیام‌های بیهوده برای چیزهایی که فرصت نمی‌کنم بخوانم، دریافت نمی‌کنم.

   یکی از کارهایی که امروز به برنامه اضافه شد، کندن یک کانال جلوی قفس بود. باران زیادی باریده بود و آب تا نزدیکی دیواره آجری کف قفس جلو آمده بود. به نظرم آمد که این آب می‌تواند به راحتی به داخل نفوذ کند و زیر پای مرغ‌ها را خیس کند. پس مجبور شدم بیل را بردارم و زیر باران آن‌قدر بکنم تا خیالم راحت شود که لااقل آب را به دور از قفس منتقل کرده‌ام. البته قبل از آن هم تلاشی کردم تا زیر ایرانیت‌های سقفی که عقب‌رفته‌تر بودند را پر کنم ولی موفق نبودم. روی نردبان نمی‌شد راحت کار کرد و ایرانیت‌های لبه هم با فاصله کمی پیچ شده بودند و با دست بالا نمی‌رفتند. خلاصه نشد که بشود و به همان آب‌راه کندن اکتفا کردم.

   بعد از آن هم دو ایرانیت برداشتم و روی لانهٔ سگ گذاشتم. حیوانکی با این که سایبانی حداقلی داشت و خیس نشده بود. ولی به نظرم آمد با توجه به برفی که قرار است بیاید، به سقف بالاسری بهتری نیاز دارد.

[ویدیوی لیچ آب شدن]

   وقتی وارد خانه شدم دیدم حسابی خیس آب شده‌ام. کلاه روسی به شدت خیس شده بود. اما جنس خوبی داشت و یک ذره نم به داخل پس نداده بود.

[ویدیوی کلاه روسی خیس]

   لباس‌هایم هم وضعیت بهتری نداشتند. تقریبا همگی خیس شده بودند و پهن‌شان کردم تا خشک شوند. امید زیادی هم نداشتم که چه خواهد شد. احتمال می‌دادم فردا که بیایم هنوز لباس‌ها نم داشته باشند. کلاه روسی را هم بردم از حوله‌خشک‌کن داخل دستشویی آویزان کردم شاید زودتر خشک شود.

[ویدیوی لباس‌های خیس]

   بعد از این همه علافی، عصر کارهایم را سریع جمع‌وجور کردم و بدون نهار خوردن رفتم تا دخترجان را ببرم باشگاه ووشو. ولی به خاطر برفی که تازه شروع شده بود، نتوانستم به موقع برسم. گویا ساعت عقربه‌ای که در باغ داریم هم به مشکل ضعیف شدن باتری مبتلا شده که لااقل یک ربع زمان را به من اشتباه نشان داده بود. خلاصه اینقدر دیر شد که باشگاه رفتن دخترجان منتفی شد.

   اما من هنوز چند جا باید می‌رفتم. وانت را پارک کردم و شاهین را برداشتم تا بروم بخاری ژاپنی را تحویل بگیرم. طرف مغازه‌ای کوچک در یک کوچه فرعی داشت. یک بخاری ژاپنی ۴۰۰۰ وات مدل ۲۰۰۹ را خریدم به ۱۲ میلیون و ۸۰۰ هزار تومان وجه رایج مملکت. دیگر پول‌ها هم دارد دوباره به ته می‌رسد و این آخرین ریسکی بود که جرئت کردم انجام دهم.

   کار دیگر هم ضدیخ ریختن در ماشین‌ها بود. ابتدا شاهین را در مسیر برگشت به خانه به یک تعویض روغنی بردم. گفت ماشین شما توربو دارد و همسایه انجام می‌دهد. جالب که همسایه کارش کولر ماشین بود. گفت درب فلان جایش هم خراب است که با آن در مجموعه ۵۱۰ هزار تومان هزینه شد. بعد برگشتم به خانه که وانت را هم ببرم.

   دودل بودم که وانت را بگذارم برای فردا. ولی وقتی متوجه شدم پیش‌بینی سرمای فردا صبح به منفی ۷ درجه هم رسیده، دیگر صلاح نیست دست‌دست کنم. به پسرجان گفتم برو وانت را روشن کن تا بیایم. ولی وقتی ماشین را بردم جلوی تعویض‌روغنی و پیاده شدم و طرف گفت کاپوت را بزنید بالا و آمدم سویچ را بردارم تا قفل کاپوت را باز کنم، دیدم که به‌به! پسرجان سویچ را گذاشته جیب‌ مبارک‌اش و رفته خانه. ای امان از این نسل گیج.

   تا برگشتم به خانه و دوباره برگشتم به تعویض‌روغنی و سه‌باره برگشتم به خانه کلی وقت تلف شد و مقادیر بالایی هم حرص میل کردم که از دنیا سیر شدم. اما خب بالاخره همه کارها انجام شدند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی