دیر رسیدم تمام شد
صبح همسرجان را رساندم آزمایشگاه تا کارهای پزشکی حج را انجام دهد. بعد کج کردم…
اینجا خاطرات روزمرگیهای ققنوسینو را مینویسم. آنچه هر روز میگذرد دارای نکات بسیاری است که با مرور آن میتوانید با داستان من همراه شوید و زندگی به سبک روستایی را از میان نوشتهها لمس کنید و بو بکشید و با دردسرهای آن آشنا شوید.
صبح همسرجان را رساندم آزمایشگاه تا کارهای پزشکی حج را انجام دهد. بعد کج کردم…
امروز مدارس مجازی اعلام شده بودند. برف زیاد بود و بیرون آوردن وانت از پارکینگ…
صبح با پسرجان آمدیم به باغ. همسرجان و دخترجان را هم رساندیم به باشگاه که…
دیشب برف زیادی باریده بود و صبح با دخترجان نیمرویی درست کردیم و صبحانه خوردیم….
تمام دیشب باران نرمی میبارید که بهترین نوع باران است. طولانی و ملایم که تا…
امروز کار زیاد دارم. باید بروم بخاری ژاپنی بخرم. کپسول گاز را پر کنم. برای…
تا حدود ۷ صبح خوابیدم. خسته بودم و دوست داشتم بیشتر بخوابم. چای ایرانی دم…
صبح زود به مقصد آشخانه به راه افتادم. هماهنگ کردم تا از یاسر احمدی الک…
صبح بعد از صبحانه رفتم دان بخرم. این هفته همسرجان شیفت عصر است و لازم…
صبح زود پسرجان مثل تیری که از کمان رها شده باشد، ۶:۳۰ صبح راه افتاد…
امروز خیلی وقت نبود که کار کنم. بعد از صبحانه دوباره رفتم سراغ برادرجان و…
صبح رفتم کمک برادرجان. وانت را بردم تا نخالههای ساختمانی را از خانهاش ببریم به…
صبح وانت را برداشتیم و همسرجان را رساندم به مدرسهاش. مسیر بعدی هم ققنوسینو بود….
بالاخره بیمهٔ وانت پراید انجام شد و با خیال راحت استفاده از آن را دوباره…