آبریزش شدید بینی در مهمانی
صبح همسرجان را با عجله رساندم مدرسه و رفتم به سمت ققنوسینو. امروز کار زیاد…
اینجا خاطرات روزمرگیهای ققنوسینو را مینویسم. آنچه هر روز میگذرد دارای نکات بسیاری است که با مرور آن میتوانید با داستان من همراه شوید و زندگی به سبک روستایی را از میان نوشتهها لمس کنید و بو بکشید و با دردسرهای آن آشنا شوید.
صبح همسرجان را با عجله رساندم مدرسه و رفتم به سمت ققنوسینو. امروز کار زیاد…
دیشب باز هم گرم خوابیدم تا آثار بیماری به طور کامل محو شود. صبح که…
صبح حال عمومیام بهتر بود. به همسرجان گفتم دیدی قرص نخوردم و بهتر شدم؟ گفت…
صبح که بیدار شدم حالام نسبت به دیشب خیلیخیلی بهتر بود. تب رفع شده بود…
کار امروز بسیار سنگین و فرسایشی بود. به باغ که رسیدم باز کپسول گاز تمام…
از صبح زود نشستم پای لپتاپ و پست خاطره ۲۷ آبان را ارسال کردم. ببین…
امروز میخواستم زود بروم به ققنوسینو که در عمل زودتر از ۱۰:۳۰ از خانه خارج…
صبحانه را در ورودی شهرستان سرخه خوردیم. استاد غمخوار و پسرجان املت خوردند و من…
اینقدر در ماشین خوابیدم که خسته شدم. وقتی بیدار شدم ساعت تقریبا ۵:۳۰ صبح بود…
شب ساعت ۳ نیمه شب از محل اسکان راه افتادم به سمت تهران. میخواستم به…
متنصبح ساعت ۶ بیدار شدیم. اتوبوس داشت میرفت و ورزشکاران سریع نماز خواندند و رفتند….