باز هم دیر رسیدم
صبح بعد از صبحانه رفتم دان بخرم. این هفته همسرجان شیفت عصر است و لازم نیست برای رساندناش برنامهریزی کنم. رفتم به بلوار شاهنامه و آنجا چند کیسه دان و صدف و خوراک کبوتر شد ۱۱ میلیون و خردهای وجه رایج مملکت. امان از گرانی که سرسامآور شده است.
به باغ که رسیدم خوشبختانه هنوز کپسول گاز به راه بود و مشکلی ایجاد نشده بود. اما فشار گاز خیلی پایین آمده بود و حتی نگران شدم که همین امروز کپسول خالی شود و محیط سرد شود.
برای نهار مقداری عدسی برده بودم. روی پیکنیک که آخر گازش را دارد تحویل میدهد، گرم کردم و خوردم. مقداری پیاز و سرکه سیب هم چاشنی این نهار بود که با نیم ساعتی خواب به استراحتی دلچسب تبدیل شد.
امروز در یوتیوب آموزشهای پرورش مرغ میدیدم که باز به مبحث جالب تولید غذای تخمیری برای مرغ رسیدم و لذت بردم. به نظرم میرسد
جابجا کردن دانها خیلی خستهام کرد. چند کیسه را از دم در بردم آخر باغ و در انبار چیدم. سطل خالی کافی نداشتم که دانها را از دست موش مخفی کنم.
بدترین اتفاق هم زخمی شدن جدی یک بلدرچین بود. جمعه که نیامدم غذا بدهم انگار همه به این یکی که مظلومتر بوده حمله کرده بودند و پرهای پشت و پوست و حتی کمی از گوشت تنش را کنده بودند. صحنهای دلخراش که مجبورم کرد ذبحاش کنم تا بیشتر رنج نکشد. اینقدر بدحال بود که وقتی دان ریختم حتی به سمت غذا نیامد.
[ویدیوی بلدرچین]
فعلا تنها خبر خوب زیاد شدن سوسکها است که به حدود ۱۰۰۰ تا رسیدهاند. ولی با یاسر احمدی که آموزش پرورش میلورم میگذارد، مشورت کردم و میگفت بهتر است برای پرورش عمده سوسک زنده بخرید و برای تولید سوسک وقت نگذارید چون مشکل است و خیلی از سالندارها میآیند سوسک زنده میخرند تا میلورم را بفروشند. نظر دیگرش هم این بود که دمای سالن باید حداقل ۲۵ درجه باشد و دمای ۱۸ درجه فعلی کم است.
عصر با عجله برگشتم تا دخترجان را از مدرسه به باشگاه ووشو ببرم. با این وجود باز هم دیر رسیدم. تنها اتفاق خوب مسیر هم این بود که میخواستم مقداری کلم جور کنم برای ساختن یک غذای تخمیری که به کار مرغها میآید. میوهفروشی که در کوچه پایینی است و هر وقت رفتم، میگفت ضایعات را بردهاند، خبر خوبی داشت. گفت کسی که گوسفند داشته و مرتب این ضایعات را میبرده، گوسفندها را فروخته و حالا هر وقت بیایی هست که ببری. من هم یک سطل و ته کیسه گونی پر از برگ کاهو کردم.
جالب این که بچه لابستری که مفقود شده بود را دوباره در آکواریوم پیدا کردم. فکر میکردم مرده چون خیلی ریز بود و اثری هم از آن دیده نشده بود.
[ویدیوی بچه لابستر]
از روزی که به ویلای همسایه رفتیم، صحبت خرید گوسفند شد. ابتدا با یکی از همسایهها میخواستیم شراکتی بخریم که متوجه شدم میلی به خرید ندارد. بعد از آن زنگ زدم به خانواده که چند نفری شریک جور کنم و بررسیها ادامه دارد.


دیدگاهتان را بنویسید