حرکت در مسیر جاده
شب کمی جلوی همان اغذیه که شام خوردیم خوابیدیم. ۵ صبح نمازی خواندیم و راه افتادیم. بامزه دستشویی بینراهی بود که خودش نبود، کارتخوان هم نداشت، فقط یک جعبه کاغذی گذاشته بود و نوشته بود پول نقدی بیندازید. معلوم نبود چقدر ملت پول میگذارند و چقدر از گیرش درمیروند و یا حتی پولها را برمیدارند. بعدا هم کنار یک مسجد همچنین چیزی دیدم. نمیدانم این اعتماد به مردم چقدر جواب میدهد.
در جاده با کمک برادرجان راننده عوض میکردیم. خوابیده بودم که صبح زود با صدای وحشتناکی از جا پریدم. برادرجان یک لحظه خوابش برده بود. حالا کجا؟ وسط ایست و بازرسی لاستیک سمت راننده را مالیده بود به موانعی که پلیس در مسیر گذاشته بود. چند سایش جدی داشت و دیگر هیچ. بگذریم که خودم هم بعد از ظهر مقداری از گلگیر جلو را مالیدم به بلوکههای سیمانی بلوارهای حاشیه تهران. خب دیگر خواب آلودگی کار دستمان داد. با این که چند جا ایستاده و خوابیده بودیم ولی باز هم دردسر شد.
به تهران که رسیدیم، برنامهای نداشتیم. برادرجان هم در ماشین خوابیده بود. کج کردم به سمت حرم شاه عبدالعظیم حسنی (ره) که تا به حال نرفته بودم. حرمی دیدنی داشت و خلوت و آرام بود.
بعد از نماز برادرجان گفت کمرش درد میکند و نشست استراحت کند. من هم دست پسر را گرفتم و رفتیم دور حرم بگردیم که به موزه برخوردیم. موزهای جالب که دیدناش کمتر از یک ساعت طول کشید ولی هیچ مشتری نداشت و کاملا بازدید اختصاصی کردیم. تقریبا دو سوم موزه را دیده بودیم که جمعی آمدند داخل و شلوغ هم کردند و نکتهٔ خوب ماجرا این بود که راهنمای موزه آمد توضیحاتی داد که شنیدنی بود.
اقدام بعدی نهار بود. برادرجان کلی بلال از خانه آورده بود. رفتیم پارک چیتگر که کباب کنیم ولی آنجا که رسیدیم مشخص شد بلالها خراب شدهاند و همه را ریختیم دور. بزرگوار نکرده بود لااقل یکی از بلالها را باز کند و داخل آن را بررسی کند. حالا نهار نداشتیم و مجبور شدیم ساندویچ سرد بگیریم. من که سیر نشدم.
نکتهٔ جالب سنجابی بود که روی شاخهها دیدیم. میوههای کاج را میجوید تا به دانههای چرب خوراکی آن برسد. از آدمها هم نمیترسید و مشخص بود که به حضور انسان عادت کرده است.
هوا که تاریک شد، برادرجان جایی کار داشت. قرار بود با آشنایان هماهنگ کند که شب جایی بمانیم. ولی اینقدر جلسهاش طول کشید که قید ماندن در تهران را زدم. با برادرجان خداحافظی کردیم و با پسرجان به سمت تبریز راه افتادیم.
قبل از هر چیز شام خوردیم. راحتترین کار ممکن را هم انتخاب کردیم. رفتیم به یک مغازهٔ کبابی و نصف مرغ بریان سفارش دادیم. شام مطبوعی بود و از پولی که دادم راضیام گر چه از قیمتهای مشهد خیلی گرانتر بود.
در بقیه مسیر یک نکته توجه من را جلب کرد. مسیر تهران به سمت قزوین، مراکز خدمات بینراهی بسیاری داشت. چندین مورد هم در حال ساخت بود. بر خلاف مسیر مشهد که تقریبا هر ۵۰ کیلومتر به بالا یکی وجود دارد، در این مسیر تقریبا هر ۱۰-۲۰ کیلومتر یکی دیده میشد. در مسیر خوابآلوده شده بود. دو جا کنار کشیدم و مقداری خوابیدم. پسرجان که راحت روی صندلی عقب درازکشیده و خوابیده بود. خوش به حالاش.


دیدگاهتان را بنویسید