حالا بیا ثابت کن
واقعا فکر نمیکردم مردم اینقدر کمسواد باشند. بعد از پستی در مورد بحث من با فروشنده نفت، دهها نفر برای من یادداشت گذاشتند که فروشنده نفت درست میگه و لیتر روغن با نفت فرق میکنه. یعنی حداقل سواد که بدانی لیتر واحد حجم است و هر مادهای یک لیترش باید به اندازهٔ اون یکی جا اشغال کند را نمیفهمند. مجبور شدم یکییکی جواب بدهم و باز چند نفر جدید میآیند همان حرف را تکرار میکنند. حتی چند نفر گفتند من شعبه نفتفروشی یا روغنفروشی داشتم و یارو درست میگوید. امان از این سطح آگاهی.
اتفاق روی اعصاب دیگر هم صاحب گلخانهای بود که ویدیویی از آن منتشر کردم. خیلی استقبال شد چون گلخانه واقعا تمیز و زیبایی بود. ولی صاحب آن آمد و اول گیر داد که کاش ما را تگ میکردید. بعد کمکم طلبکار شد که اصلا هزینه بدید که ویدیوی ما داره برای شما لایک و ویو میاره. تازه درخواست کرد که اگر میخواید راضی باشیم ما روتگ کنید و یک استوری هم بگذارید و اونجا هم تگ کنید و از این اداها. کوتاه هم نمیآمد و حتی تهدید به تعقیب قضایی کرد و از این لوسبازیها. در حال گفتگو هستم ببینم چه باید کرد.
امروز افتادم به جان سیمانکاری تا پایه منبع را محکم کنم. ولی نتیجه خیلی رضایتبخش نبود. احساس میکردم ملات کمسیمان است و یکی از بازدیدکنندگان اینستاگرامی هم گفت داداش کم سیمانه نمیگیره. اگر فردا ببینم اینطوری است مجبورم از نو خراب کنم و دوبارهکاری میشود ولی خب چارهای هم نیست.
امروز متوجه شدم مرغ پاکوتاهی که گذاشتهام کنار جوجههای مرغ باشد، نمیگذارد آنها غذا بخورند. دعوایشان میکند و با پررویی آنها را پس میزند. خودش کمی لنگ میزند و نگراناش بودم ولی دیدم چاره نیست و فرستادماش به قفس همقطارهایش.
شب مهمان حاجی بودیم. رفتیم آن طرف شهر در یک رستوران توی کوچه فرعی ولی عجب غذایی دادند. پلومرغ به این خوبی واقعا تا به حال نخورده بودم. هم برنج عالی بود هم مرغ. نمیدانم چه کرده بود که آب مرغ واقعا لذیذ بود. من هم نهار نخورده بودم و حسابی اشتها داشتم و دلی از عزا درآوردم.
با پدرخانم هم صحبت کردم که سهمیه نفت و گاز روستایی را بگیرند بدهند به ما که لازم داریم. خودشان کم سر میزنند و برای ما که پرمصرف هستیم، فرصت خوبی است.


دیدگاهتان را بنویسید