خستگی شدید از مهمانی طولانی

صبح زود پسرجان مثل تیری که از کمان رها شده باشد، ۶:۳۰ صبح راه افتاد رفت که به دوستان‌اش برسد. امان از انگیزه که آدم را این‌طور پرانرژی می‌کند. از دیشب کچل‌ام کرد که صبح زود من را برسان به ایستگاه اتوبوس که گفتم نه. خب ما در بلوار شاهنامه هستیم و عملا ماشین‌های همسایه‌ها هم پشت سر من پارک شده‌اند و کلا حوصله‌اش را هم نداشتم.

   خودم هم از قبل از آن بیدار بودم. اما از خستگی در حال مذاکره بودم که بالاخره بلند شوم یا نه. بالاخره خودم را کندم از رخت‌خواب و یک ویدیوی انگیزشی هم برای صبح جمعه گرفتم. دیشب انگار نم بارانی زده بود و هوا خیلی عالی بود.

[ویدیوی صبح جمعه به خیر]

   هوای خوب امروز و دیر شدن نهار باعث شد که به باغ نروم و البته کمی نگران این تنبلی هم باشم. چرا که اخیرا این بی‌نظمی‌های من زیاد شده و نگران هستم که بر رشد پرندگان تاثیر منفی زیادی بگذارد.

   تا دم غروب مهمانی بودیم و خوش گذشت. شوخی و خنده به‌راه بود و با این که چند نفر از ما جدا شدند و نهار همراه‌مان نبودند، روز خوبی را طی کردیم. سر شب به خانه برگشتیم و دوباره فهمیدیم که «هیچ جا خونهٔ خود آدم نمیشه».

   به خصوص این جالب بود که ناگهان خستگی زیادی در بدن‌ام احساس کردم و همسرجان هم همین‌طور بود. شام نخورده ساعت هشت شب نشده رفتیم خوابیدیم. بچه‌ها که مشکلی نداشتند ولی ما انگار کوه کنده بودیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی