آبریزش شدید بینی در مهمانی
صبح همسرجان را با عجله رساندم مدرسه و رفتم به سمت ققنوسینو. امروز کار زیاد داشتم. اولین کار لذتبخش بود چون عبارت بود از خوردن کلهپاچه در جاده. بعد رفتم کپسول گاز خالی را به نمایندگی پس دادم. بعد هم سر زدم به بخشداری گلمکان و امضای فرم درخواست نفت و گاز مایع را پر کردم.
در مسیر هم از یوتیوب آموزشهای پرورش میلورم و مرغ گوش میدادم که رسید به مبحث تخمیر که خوشم آمد. یادم آمد قبلا در بیرجند یک سری باران زده بود و یک سری از ضایعات را خیسانده بود و مرغها خوردند و چقدر تخمگذاری آنها افزایش پیدا کرد. آن موقع نفهمیدم قضیه چیست ولی الان درک میکنم چه اتفاقی افتاده بود.
جوانهای فامیل یک گروه تلگرامی تشکیل دادهاند و پسر و دختر دایی و خاله و عمه و عمو توی گروهند و فعلا که حسابی سرگرمند. روزی بالای ۱۰۰۰ تا پیام در گروه مینویسند که هم خوب است و هم بد. من که رفتم گفتم آقا هر پیامی که صوتی گذاشتید من گوش نمیکنم. متن بنویسید و خیلی هم جدی گرفته نشد. عملا بیشتر متن مینویسند ولی باز هم بعضی کار خودشان را میکنند.
امروز همین گروه اسباب دردسر شد. باید کارهای باغ را زودتر جمع کنم برگردم که به دو کار مهم برسیم. فروش طلا و ثبتنام حج همسرجان و مهمانی شب مامان. حالا نشستم یک ویدیوی اینستاگرامی فرستادم و چند تا پیام جواب دادم و ۷۵۰ پیام گروه را مرور سریعی کردم که دیدم واویلا یک ساعت و خردهای وقت هدر دادهام و نفهمیدهام. امان از زمان که سر میخورد و میرود.
عصر تا آمدم کمی بخوابم یکی از آشنایان سررسید و چرتام را پاره کرد. دوست داشت کبوترها را ببیند. گفتم بیزحمت دمپاییهای باغ را بپوش و کفشهای خودت را بگذار. دیگر باید به فکر بهداشت بیشتر و اصولی کار کردن باشم. دوستی گیر داده و درست هم میگوید که قفس کبوترهای سوپر جکسون را باید عوض کنم. علت فنی هم سیمکشی بودن کف آن است که پای کبوترها را اذیت میکند.
عصر به خاطر گرفتاریها فرصت کار بیشتر نبود. حیوانات را آب و دان دادم و به میلورمها رسیدگی کردم. دیروز یک صندوق سیب ارزانقیمت خریدم که لکه و خرابی کمی داشت و کیلویی ۱۵ هزار تومان بود. امروز کمی از آن سیبها را خوردم و برای میلورمها و سوپرورمها از آن برشهایی گذاشتم. فردا باید ببینم چقدرش را خوردهاند.
به ماهیها غذا دادم ولی باز هم برای خوردن بالا نیامدند. دیگر نگران شدم و یک ویدیو در اینستاگرام منتشر کردم که خوب شد. چون خیلی از کاربران آمدند و گفتند به خاطر سرما است و آنها کفخوابی میکنند و نگران نباشید و از این راهنماییها.
[ویدیوی خالی بودن استخر]
در برگشت هم دوباره رفتم یک کپسول دیگر شارژ کردم و در صندوق گذاشتم تا فردا که میروم، خیالام راحت باشد.
بعد از مدتها برای نهار رفتم خانه. چرتی هم خوابیدم و با خانواده راهافتادیم برویم طلافروشی. یک طوق طلا را فروختیم به ۲۰۵ میلیون تا هزینه ثبتنام نهایی حج همسرجان جور شود. مقداری از پول هم اضافه میآید که باید با احتیاط خرج کنم. امیدوارم از میلورمها زودتر به درآمد برسم تا از این بحران بیرون بیاییم. فعلا گویا نقدترین کاری که میتوان کرد پرورش و فروش میلورم است.
بعد هم رفتیم به مهمانی مامان و بازی و شام و غیره. من هم از جوانترها که بازی کارتی هوش سرگرمشان کرده بود فاصله گرفتم و آمدم لپتاپ را برداشتم تا به کارهای فنی برسم که دارد حجم آن زیاد میشود و اگر بیشتر دستدست کنم، خیلی عقب میمانم. ولی در نهایت فقط رسیدم خاطرات روز را تایپ کنم.
در مهمانی هم عطسه و آبریزش بینی پیدا کردم. نمیدانم چرا ولی ولکن هم نبود و تا موقع خواب ادامه داشت. بعد از مهمانی هم رفتیم برای دوست همسرجان یک هدیه تولد بخریم که یک فروشگاه با تخفیف ۵۰ درصد را تصادفی پیدا کردیم و یک شکلاتخوری خریدیم. خیال همسر راحت شد و رفتیم خانه.


دیدگاهتان را بنویسید