پیگیری سهمیهٔ نفت

دیشب باز هم گرم خوابیدم تا آثار بیماری به طور کامل محو شود. صبح که بیدار شدم دیدم اطراف گردن‌ام حسابی عرق کرده و لباس را خیس کرده است. این اتفاق قبلا هم می‌افتاد و بعد از بیدار شدن باید بلافاصله لباس عوض می‌کردم تا از ناحیه گردن دوباره سرما نخورم. دوشی گرفتم و نشستیم پای سفرهٔ صبحانه.

   همسرجان باید زود می‌رفت و خودم هم نگران گاز تمام شده در باغ بودم. پس زودتر راه افتادیم و نشد صبحانهٔ درستی بخورم. بعد از مدرسه هم مستقیم آمدم به سمت باغ. در بین راه کمی استخوان کله‌پاچه برای گرگی گرفتم. به فکرم زد وقت هدر ندهم و به جای رفت و برگشت اضافه به باغ برای کپسول گاز، بروم کپسول قرض بگیرم. فروشنده اول شوخی کرد ولی قبول کرد و کار راه افتاد.

   از راه که رسیدم اول استخوان‌های گرم را دادم به گرگی که بخورد و کیف کند. کپسول را جابجا کردم و آمدم سراغ دماسنج. انتظار داشتم خیلی کمتر باشد ولی روی ۱۴ درجه بود که خوب به نظرم آمد.

[ویدیوی دماسنج]

   بعد نشستم پای اینستاگرام تا پیام‌های کاربران را جواب دهم. اینقدر در مورد گوشت قصابی نظر داده بودند که نگو. شاید ۸۰ تا پیام بیشتر شده بود که یکی‌یکی نشستم خواندم و چند تا فحش را هم پاک کردم و جواب دادم. جالب آن‌هایی هستند که با قمپز می‌آیند و می‌نویسند حق‌تان است که به خاطر ارزان خریدن سرتان کلاه بگذارند. چرا حق کسی که دنبال جنس ارزان است باید فریب خوردن باشد؟ تفکر این افراد را درک نمی‌کنم. فکر می‌کنم از جای دیگری عصبانی هستند اینجا پرت و پلا می‌نویسند.

   بعد از پاسخ دادن به پیام‌های اینستاگرام نشستم پای لپتاپ تا خاطره بعدی را پست کنم. در کمال بی‌نظمی خاطره بعدی مربوط به ۲۸ آبان است که هنوز در سایت ننشسته و من دارم هر روز با کارهای مختلف وقت می‌گذرانم و به امور اساسی نمی‌رسم.

   دیروز چندین پیام دایرکت داشتم در مورد قیمت مرغ و خروس‌های مینیاتوری و چند تا هم درخواست مرغ ارگانیک داشتم. خب دارد گاماس‌گاماس یک بازاریابی‌های مفیدی انجام می‌شود که خدا را شکر. گر چه هنوز درآمدی در کار نیست.

   عصر در ققنوسی‌نو فقط رسیدم به پرنده‌ها غذا بدهم و متوجه یک اشتباه مهلک شدم. متوجه نشده بودم که کبوترهای سوپر جکسون نمی‌توانند غذا بخورند چون توری جلوی دان‌خوری آن‌ها افتاده پایین و راه را بسته است. خدا رحم کرد. اگر نمی‌فهمیدم احتمال زیاد فردا یکی‌شان مرده بود.

[ویدیوی سوپر جکسون]

   امروز فقط رسیدم به پرنده‌ها غذا بدهم و بلدرچین‌های فراری از قفس را جمع کنم بگذارم سر جای‌شان. کبوترها خیلی گرسنه بودند و کمبود دان دارد گریبان‌گیر می‌شود. امروز آخرین قسمت پلت‌های بره شیری را نم کردم و برای فردا باید خرید کنم. آب دادن به درخت‌ها هم وقت گرفت و پای هر  درخت ۲۰ لیتر آب از استخر ریختم.

   در حین کار پادکست رختکن بازنده‌ها را گوش می‌دادم. حکایت بازیگری که پدرش در کودکی او معتاد شده بود و سرآخر خودش را حلق‌آویز کرد. شرح یک زندگی سخت که البته شادکامی‌هایی هم در آن بود.

   شب وضعیت میلورم‌ها را چک کردم و رضایت‌بخش بود. ولی نمی‌فهمم چقدر سوسک تولید کرده‌ام که کار را دشوار می‌کند. سوپرور‌ها هم پوست‌اندازی کرده بودند که نشان می‌دهد فعلا حال‌شان خوب است.

[ویدیوی سوپرورم]

   شب مهمان پدرخانم بودیم. خاندان جمع بودند و فرم درخواست نفت را هم دادم پر کردند تا بروم دنبال‌اش. شب هزینه بیمهٔ وانت‌پراید که بیش از ۹ میلیون شده بود، دود از سرم بلند کرد. با ۳ میلیون و خرده‌ای نقدی اقدام کردم تا اقساطی پرداخت کنم. فکر کنم رسما باید یک اسنپ وانتی چیزی ثبت‌نام کنم تا امور قابل گرداندن باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی