شباهت به پدر مرحوم‌ام

صبح حال عمومی‌ام بهتر بود. به همسرجان گفتم دیدی قرص نخوردم و بهتر شدم؟ گفت خدا رو شکر. من معمولا سرما خوردگی را با گرم گرفتن و مصرف زیاد پروتئین‌هایی مثل تخم‌مرغ پخته و گوشت و خوراکی‌های مفیدی مثل پنیر و سبزی و گردو و غذاهایی مثل سوپ و آش و آبگوشت درمان می‌کنم. البته یک رازی هم دارم که خوردن چای زیاد است. ادرارآور است و به گمان من کمک می‌کند که سموم از بدن خارج شوند. بگذریم خلاصه این که حال‌ام خیلی بهتر شده و فقط کمی گلویم می‌خارد و اندکی سرفه‌ای هم می‌کنم.

   صبح زود دعوت شده بودیم به صرف صبحانه با دوستان قدیمی پدر مرحوم‌ام. هر که من را دید گفت چقدر شبیه پدرتان شده‌اید. با همسرجان رفتیم و مامان و یکی از برادرها هم بودند. خوش گذشت و صبحانه‌ای سالم و خوش و بش و تجدید خاطراتی شد که جذاب بود. به خصوص چند نفر که شاید از ۳۵ سال پیش ندیده بودم‌شان.

[ویدیوی صبحانه سالم]

   در حاشیه‌های این صبحانه با برادرجان صحبت سوپر ورم و مدیریت اینستاگرامی شد. چیزی که متوجه شدم این بود که می‌توانم بروم سراغ سرویس‌های درآمدزایی اینستاگرامی که تا به حال حتی به آن فکر هم نکرده بودم. البته برادرجان توصیه می‌کرد تحقیق کنم و اگر لازم است یک صفحه از صفر بالا بیاورم. یک نکتهٔ جدید هم گفت که به فکرم نمی‌رسید ممکن باشد. گفت یکی از رفقا یک صفحه تیک‌تاک بالا آورده به زبان عربی و از ایران در آن می‌نویسد. حالا کسب‌وکارها تبلیغ می‌دهند برای عرب‌ها منتشر کند. یک درآمدزایی جالب در بازاری که کاملا اقیانوس آبی است.

   بعد  از این صبحانه برگشتیم به خانه و بچه‌ها را برداشتیم و رفتیم به ققنوسی‌نو. کار زیادی داشتیم. کپسول گاز هم تمام شده بود. از باغ پدرخانم یک کپسول آوردیم که آن هم آخرش بود و نیم ساعتی به زور کار کرد. پس مجبور شدیم برویم سراغ پروژهٔ تانکر نفت و بی‌خیال کپسول گاز بشویم. حتی پیک‌نیک هم ته زورش بود و به سختی یک چای دم کردیم و نهاری با آن گرم شد.

   به پرندگان که سر زدیم، با تاسف متوجه شدم مرغ برهمایی که به شکل عجیبی راه‌می‌رفت مرده است. این حیوانک را نگه‌داشته بودم تا زنده بماند. نه می‌شد فروخت و نه دلم می‌آمد بکشم‌اش. اما خودش از بین ما رفت و در ۵ دقیقه سگ خوردش.

   بگذریم. کار تانکر تا دم غروب ادامه داشت. نسبتا خوب جلو رفت و البته دوست داشتم کل ملات هم‌زده داخل بشکه را کار کنیم که نشد و تقریبا یک فرغون باقی ماند. کار سختی بود که ارزش‌اش را داشت.

[ویدیوی سیمان‌کاری تانکر]

   شب که به خانه رسیدیم تازه وقت شد بنشینم پای سیستم و خاطرات از سه‌شنبه ۱۱ آذر را تا به حال بنویسم. امیدوارم چیز خاصی را از قلم نینداخته باشم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی