مهمانهای مذهبی
صبح که بیدار شدم حالام نسبت به دیشب خیلیخیلی بهتر بود. تب رفع شده بود و بدندرد هم کاهش یافته بود. تنها سرفههای خشک هنوز اذیت میکردند. پس ابتدا رفتم یک دوش داغ گرفتم که حالام را بهتر کرد. نکتهٔ مهم این بود که بعد از دوش نگذاشتم سرد و گرم شوم. به آهستگی دما را پایین آوردم تا شوک حرارتی نداشته باشم و خیلی خوب جواب داد.
بعد از صبحانه با همسرجان رفتیم خرید برای مهمانی شب. گوشت خریدیم که معلوم شد طرف کلی چربی را قالب ما کرده است. ویدیوی آن را در اینستاگرام گذاشتم که کلی موافق و مخالف پیدا کرد.
[ویدیوی گوشت قرمز]
البته باز هم بیحالی مریضی و سرفههای خشک را داشتم. همسرجان گفت نرو باغ و بگذار برای فردا. خب این داستان سادهای نبود که به راحتی تصمیم بگیرم. شب هم مهمان داشتیم و خیلی از کارهای مهمانی مانده بود. از طرفی یادم آمد که این طوری پیش برود، قطعا جمعه کپسول گاز تمام شده است و نمایندگی آن هم بسته است و ماجرا میشود. خب چه باید میکردم؟
اول یک ساعتی خوابیدم تا شاید به خودم بیشتر مسلط شوم. ولی در نهایت دیدم اینطوری کاری از پیش نمیرود. پس ماندم خانه تا لااقل به همسرجان کمک کنم. گوشتها را تکه کردم و ماهی کپور بزرگی که خریده بودیم را به فیلههای مساوی تقسیم کردم.
خندهدار اینجا بود که کمی قبل از رسیدن مهمانها یادم آمد که ایبابا اصلا میوه نخریدهام. میخواستم از جاده سنتو بخرم که ارزانتر گیر میآید ولی مجبور شدم از سوپر بغلی بخرم که لااقل ۴۰ درصد گرانتر از جاده بود. ای داد بیداد.
مهمانهای شب خیلی جالب بودند. یک خانواده مذهبی با آرامشی ستودنی که بار اول بود مهمان ما شده بودند. دخترجان که با دخترشان خوب رفیق شد ولی پسرجان خیلی با پسرجا برنخورد و خندهدار این که بعدا گفت خیلی بچهمثبت بودند. بفرما! بچههای نسل جدید با آدم مودب و موقر مشکل دارند انگار.


دیدگاهتان را بنویسید