خوابیدن در ماشین
اینقدر در ماشین خوابیدم که خسته شدم. وقتی بیدار شدم ساعت تقریبا ۵:۳۰ صبح بود و جالب که تازه اذان صبح گفته بودند. رفتم داخل امامزاده و نماز صبح خواندم. شکر خدا آب گرم داشتند و کلاه روسی هم به داد رسید و سرما اثر نکرد.
معماری امامزاده سید ابراهیم (ره) زنجان خیلی قدیمی بود. تزیینات داخل امامزاده من را به دوران گذشته برد. جذاب بود و دلنشین.
[ویدیوی امامزاده سید ابراهیم]
بعد از زیارتی مختصر رفتم که صبحانهای بخورم. یک کافه آش داشت و همانجا وارد شدم. دستگاه جالبی برای سفارش داشت. اما اشتباه کردم و به جای آش محلی همان آش رشته مرسوم با تزیین ماست را سفارش دادم. بدک نبود گر چه انتظار داشتم بهتر باشد.
[ویدیوی صبحانه آش]
ناگهان یادم آمد که ای وای سوپرورمها در صندوق بودند و ممکن است یخ زده باشند. خب شب سردی را گذرانده بودیم. به سراغ صندوقعقب رفتم و دیدم بیحال هستند و نگران شدم که مرده باشند. ظرف شیرخشکی که کرمها را داخل آن گذاشته بودم را در یک پلاستیک دستهدار گذاشتم و گوشهای داخل ماشین قرار دادم تا گرم شوند ببینم تلفات داشتیم یا نه.
بلافاصله بعد از صبحانه حرکت کردم به سمت تبریز. در مسیر یک کامیون را دیدم که شاخ به شاخ کوبیده بود به تپه و کسی هم نبود. نه پلیسی نه اورژانسی نه کسی که رسیدگی کند. صبح زود هم بود و ترسیدم که نکند راننده کشته شده باشد. پیاده شدم و موبایل را برداشتم تا فیلمی هم ضبط کنم که ناگهان راننده از کابین پرید پایین و از همان دور داد زد که چرا فیلم میگیریم. حس کردم احتمال دارد حمله کند چون خیلی برافروخته آمد جلو. گفتم نه قصد مزاحمت نداشتم و اگر کمکی لازم داری بگو که گفت نه. من هم سوار شدم و رفتم. اما این آغاز یک ماجرای پرتنش بود.
حدود ساعت ۱۰ رسیدم به تبریز. خسته و کوفته و البته خوشحال که تا اینجا بخشی از برنامهریزی سفر که گردش و بلاگری و خرید کبوتر بوده را انجام دادهام. پسرجان هم یک فرماش را اجرا کرده بود و منتظر اجرای دومی بود. گویا بهترین کارش فرم دست روز اول بود که چهارم شده بود و این دو فرم را رضایتبخش اجرا نکرد و خلاصه لق زده بود و امتیاز خوبی در مقایسه با رقبا نگرفت.
قرار بود با پسرجان دو نفری برگردیم و در مسیر برگشت هم سری به آبگرم بستانآباد بزنیم. ولی ناگهان استاد غمخوار گفت برای من بلیت گیر نیامده و اگر میتوانی من با شما بیایم. خب هم دوست داشتم استاد با ما بیاید و هم باید برادرجان را مطلع میکردم که دیگر جا نداریم سوارت کنیم.
چیزی که بد شد این بود که به جای ساعت ۱۳:۳۰ که مسابقهها تمام شد، عملا ساعت ۱۷:۳۰ از ورزشگاه خارج شدیم. چون تیم ساندا به اشتباه مدالهای خودش را با رقبا مقایسه کرده و نتیجه گرفته بود که تیم خراسان رضوی مقام سوم مدالهای تیمی را کسب میکند. تا آخر علاف ایستادیم و متاسفانه این طور نشده بود. امان از بیدقتی.
تنها نکتهٔ جالب، رقص آذری مراسم اختتامیه بود که برای من تازگی داشت چون تا به حال این رقص را از نزدیک ندیده بودم.
[اجرای رقص آذری]
از ورزشگاه که خارج شدیم همان اول رفتم سمت بازار تبریز تا کمی شیرینی به نیت سوغاتی بخرم. بازار تبریز فرمی سنتی داشت و جای پارک اصلا پیدا نمیشد. دیدیم یک تابلو کنار خیابان نصب شده و محل پارکینگ را نشان میدهد. وارد پارکینگ شدیم که شیبی تند داشت. همان اول مسیر راه بند آمد. مسئول پارکینگ آمد به ترکی چیزهایی گفت که درست نفهمیدیم. کمی بعد متوجه شدیم داشته میگفته پارکینگ پر است و سویچ را بگذارید بروید خودم ماشین را میبرم داخل. خب استاد غمخوار و پسرجان در ماشین نشستند و من رفتم به بازار تبریز تا سوغاتی بخرم.
[ویدیوی بازار تبریز]
در بازار یک کلاه گرم خریدم چون کلاه روسی خودم خیلی درشتنمایی میکرد و میخواستم آن را در باغ استفاده کنم. یک کلاه که نمیدانم اسماش چیست خریدم که خیلی گرم بود. کمی برای سرم تنگ بود که فروشنده گفت جا باز میکند و امیدوارم الکی نگفته باشد و ۷۵۰ هزار تومانی که گرفت را حلال کرده باشد.
[فیلم خرید کلاه]
بعد رفتم برای خرید شیرینی و دو مدل خریدم که نمیدانستم دقیقا چی هستند. جلوی صندوق که رسیدم متوجه شدم ۸۰۰ هزار تومان برای خودم خرج تراشیدهام و البته کوتاه نیامدم و آنها را خریدم.
[ویدیوی شیرینیهای سوغاتی]
خرید که تمام شد و برگشتم و ماشین را از پارکینگ بیرون آوردم. اما فکرش را هم نمیکردم که همین نیم ساعت استفاده از پارکینگ ۴۰ هزار تومان هزینه داشته باشد. گرانترین پارکینگهای مشهد هم چنین هزینهای ندارند.
به سمت تهران که راه افتادیم، از یک گاریچی لبو و چغندر پخته خریدیم. پسرجان را فرستادیم سراغ گاری که رفت اینقدر زیاد خرید که در دو نوبت خوردیم. خوشمزه و عالی بود.
در مسیر برگشت هم مرتب راننده عوض میکردیم تا خسته و خوابآلوده نباشیم. اما استاد غمخوار به شدت خسته بود و گویا مزاجاش هم سرد شده بود و گله داشت که بخاری خوب گرم نمیکند. بندهٔ خدا فشار سنگینی در این دور مسابقات تحمل کرده بود و حالا هم که باید استراحت میکرد، مجبور بود رانندگی کند. آن هم در مسیری تقریبا ۲۰ ساعته.
به پیشنهاد من برای نماز و شام به زنجان رفتیم. در امامزاده سیدابراهیم (ره) نماز خواندیم و از یک کبابی، بختیاری و کوبیده گرفتیم که خیلی چسبید.
[ویدیوی شام با استاد غمخوار]
بعد از شام دوباره حرکت کردیم و راننده عوض میکردیم و نوبتی میخوابیدیم تا توقف نداشته باشیم.


دیدگاهتان را بنویسید