اولین روز مسابقات

متنصبح ساعت ۶ بیدار شدیم. اتوبوس داشت می‌رفت و ورزشکاران سریع نماز خواندند و رفتند. من و پسرجان و یکی از تالوکاران نونهال و پدرش ماندند که با هم برویم. من و پسرجان دوش گرفتیم که تعریفی نداشت. آب خوب گرم نمی‌شد و پسرجان هم حوله‌اش را فراموش کرده بود. شامپو را هم در ماشین جا گذاشته بودیم و فقط یک شامپو بچه داشتیم. خب باید با همان امکانات، کار را درمی‌آوردیم که آوردیم.

   راه افتادیم داخل تبریز در جستجوی صبحانه که همه‌جا بسته بودند. کله‌پزی هم اصلا ندیدیم که عجیب بود. بالاخره در یک کافه کنار خیابانی چای و املت ساده با رب خوردیم که بهتر از هیچی بود.

[فیلم صبحانه در کافه]

   مقصد بعدی بی‌بروبرگرد، ورزشگاه ۶۰۰۰ نفری تبریز بود. محیط جالبی داشت ولی داخل ورزشگاه را بعد از لحظاتی تاریک کردند و فقط قسمت تشک‌های مسابقه روشن بود. حداکثر ۳۰ درصد ورزشگاه پر بود چون تماشاچی چندانی در کار نبود و فقط تیم‌های ورزشی نشسته بودند.

[ویدیوی ورزشگاه]

  پسرجان یک فرم روان‌شناسی غربال‌گری مدرسه را باید پر می‌کرد. فرم مفصلی که ۲ ساعتی پر کردن آن وقت داشت. با گوشی رفت و بعد از ساعتی برگشت. من هم لپتاپ را درآوردم و خاطرات یکشنبه تا الان را همین‌جا تایپ کردم تا برای کارهای بعدی تصمیم بگیرم.

   از این بند را دارم در ۱۰ آذر ۱۴۰۴ می‌نویسم. این چند روزه فرصت نکردم لپتاپ را بردارم و یک‌سره در حال رفت و آمد به اینجا و آنجا بودم.

   می‌گفتم که پسرجان رفت فرم روان‌شناسی را پر کرد و برگشت. من هم عملا تا تمام شدن مسابقات امروز علاف شدم و در ورزشگاه بودم. پسرجان هم بازی نداشت و کاری نداشتیم بکنیم. چند دست هم با گوشی بازی کردم تا خسته شدم. بالاخره عصر که رسید، جمع کردیم که برویم. البته علت دیر شدن هم نیاز به تمرین پسرجان بود و مجبور بودم منتظر بمانم.

   عصر با استاد غمخوار و پدر یکی از بچه‌ها رفتیم دوری در تبریز بزنیم. اول به میدان ساعت رفتیم و چند عکس گرفتیم. بعد پسرجان را رساندیم جایی که دوست‌اش را ببیند و خودمان رفتیم تا یک خانه تاریخی را پیدا کنیم. ولی بعد از چند بار گم شدن و دور زدن و علافی، وقتی رسیدیم، دیدیم بسته است. گویا بیشتر خانه‌های تاریخی تبریز را میراث فرهنگی در ساعت اداری باز نگه‌می‌دارد و خلاصه خیط شدیم.

   بعد وضع بدتر شد. سرپرست سانداکارهای مشهد زنگ زد که کلید دست شماست بیایید به ما کلید نمی‌دهند. وقتی رسیدیم، دیدیم داخل اتاق‌ها هستند و گردن نگرفتند که ما را مسخرهٔ خودشان کرده‌اند. این هم از پنج‌شنبه‌ای اعصاب‌خردکن در تبریز.

   شب هم شامی در رستوران محل اسکان خوردیم. رستورانی جالب که خیلی شلوغ و نسبتا بی‌نظم اداره می‌شد ولی یک باغچهٔ بزرگ داشت که ناگهان به جذابیت اصلی رستوران بدل شد. متوجه شدم در آن چندین درخت موز کاشته‌اند و درخت‌ها میوه هم داده‌اند. تا ما رفتیم عکس بگیریم، مهمانان یک عروسی که همان‌جا شام می‌خوردند متوجه شدند و ناگهان شلوغ شد و همه آمدند از درخت‌های موز عکس بگیرند. [فیلم موزهای رستوران]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی