بازدید از گنبد سلطانیه و غار کتلهخور
امروز، روز پرگشتوگذاری بود. صبح زود با پسرجان بیدار شدیم و نمازی خواندیم. بعد تا ۷:۱۵ در ماشین خوابیدیم. پتوی گرم داشتیم و مشکلی نبود. هوای بیرون سرد بود و مرکز خدمات رفاهی که توقف کرده بودیم هم تازهساز بود و چیز مطلوبی برای صبحانه نداشت. پس فلاسک را آبجوش کردم و چای و بیسکویت و زولوبیایی خوردیم تا برویم به صبحانه برسیم.
در مسیر که به سمت زنجان میرفتیم، ناگهان تابلویی توجهام را جلب کرد. نوشته بود غار باستانی کتله خور. به پسرجان گفتم، برویم سری بزنیم؟ گفت برویم و به همین سادگی راه را کج کردیم به سمت آن.
کمی که جلوتر رفتیم از یک سوپر روستایی نان و خامه برای صبحانه گرفتیم. ولی جلوتر که کلهپزی روستایی را دیدیم، زدم کنار. پسرجان که فقط مزه کرد ولی من یک سیرابی سفارش دادم که چقدر چرب و خوشمزه بود. غلیظ و جاافتاده. جالب سیر تازه بود که کنار آن گذاشته بودند و تا به حال این مورد را در کنار سیرابی ندیده بودم.
از آنجا به سمت شهرستان سلطانیه حرکت کردیم که چشممان به جمال گنبد سلطانیه روشن شد. تا به حال چیز زیادی از آن نشنیده بودم. رفتیم بازدید و هر چه گشتیم بیشتر متحیر شدیم از این بنای تاریخی سترگ که در میراث جهانی یونسکو نیز ثبت شده است. کلی عکس و فیلم گرفتم که فرصت شود بعد از بازگشت سرهم کنم و یک پست جالب از آن درخواهد آمد. شاید اصلا یک مقاله مجزا برای آن نوشتم.
بعد از این بازدید به سمت غار کتلهخور راه افتادیم. مسیر مزخرفی داشت و با این که زمینهای گند دیم درو شده در اطراف منظرهای زیبا رقم زده بودند، راه پرپیچوخم بود و پر از دستانداز. گویا کلی دستانداز اضافه داشتند و همه را آورده بودند در جادههای این روستاها کاشته بودند. بدتر این که بسیاری از آنها تابلو نداشتند و رنگ هم نشده بودند و کلی خسارت به جلوبندی ماشین زدند که کلی لعنتشان کردم.
بازدید از غار هم جذاب بود. غار کتلهخور قدمتی ۳۰ میلیون ساله دارد و مسیری تقریبا ۱ و نیم کیلومتری را باید بروی و همان را برگردیم. ساختارهای رسوبی را به طور جالبی نامگذاری کرده بودند و دیدن آن شیرین بود. محیط غار شرجی بود و عرقمان را پیادهروی در آن درآورد. ولی تجربهای بود که پسرجان هم حسابی کیف کرده بود و کلی عکس و فیلم برای خودش گرفت.
[ویدیوی غار کتله خور]
تماشای غار نگذاشت نهار درستی بخوریم. به همان بیسکویت و چای که همراه داشتیم، رضایت دادیم و حرکت کردیم به سمت زنجان. فکر نمیکردم اینقدر دیر برسیم ولی در عمل ۱۰ شب رسیدیم به محل استقرار ورزشکاران و شام هم نداشتیم. فکر کرده بودند لابد میخوریم و برای ما سفارش نداده بودند. البته بهتر چون غذای مزخرفی شامل برنج و کوبیده رستورانی بود که مزخرف بودن از سر و رویش میبارید. نصف غذا اضافه آمده بود که دادند به ما. من که خوابیدم و پسرجان هم به بهانهٔ نبودن قاشق نخورد. کلا ما دیر رسیدیم و همه خوابیده بودند که وارد شدیم.
شب سرم را که بر بالش گذاشتیم به سرعت خوابم برد. خوابی که میگویند بهترین نوع خواب است. یعنی سرت را بگذاری روی بالش و دیگر چیزی نفهمی.


دیدگاهتان را بنویسید