میلیونی شدیم
بالاخره بازدید یک ماه اخیر صفحه اینستاگرام ققنوسینو به ۱ میلیون رسید و تعداد دنبالکنندگان هم از ۱۱۰۰ نفر گذشت. قبلا که صفحه اینستاگرام دانشجویانه را اداره میکردم، این اعداد برای من آرزو بودند. حالا به خوبی در حال پیشرفت هستم و تنها تفاوت این است که مرتب تولید محتوای خلاقانه دارم و هر روز چند مطلب پست میکنم.
امروز مشخص شد که اولین مسابقهٔ ورزشی پسرجان پنجشنبه است. اما ما تصمیم داشتیم دوشنبه به سمت تبریز حرکت کنیم. به پسرجان گفتم که میتوانیم سهشنبه حرکت کنیم اما دوست داشت برویم بگردیم و تجربههای گردشگری داشته باشیم. خودم هم مدتها است که سفر نرفتهام و امیدوارم این سفر خوش بگذرد.
همسرجان هم اول تصمیم گرفته بود خانوادگی برویم. ولی با تغییر اخیر در برنامهریزی مسابقه ناامید شد چون با شغل معلمی و مدرسه رفتناش در تضاد بود.
برادرجان هم گف که میآید و قرار شد قبل از ظهر راه بیفتیم. برای این که کارها جلو بیفتد بعد از نهار با پسرجان رفتیم ققنوسینو و به محض رسیدن مشخص شد گاز تمام شده است. یک کپسول بزرگ را برداشتیم و رفتیم شارژ کردیم و برگشتیم. یک میلیون تومانی هم آب خورد چون سهمیه را تمام کردیم و مجبور شدیم اضافهاش را آزاد بخریم.
کپسول را که به باغ رساندیم با فرغون تا دم فشارشکن بردیم. اما موقع پیادهکردن ناگهان سر خورد. به طور غیرارادی سعی کردم کپسول را با دست نگهدارم که این کار دردسر درست کرد. انگشت اشاره و وسط دست راستم بین کپسول پر و یک کپسول خالی پشت سر آن گیر کرد و ضربهای کاری خورد. ضربه طوری شدید بود که کپسول خالی عمودی پرت شد و روی زمین افتاد. قدرت ضربه طوری بود که فکر کردم انگشتم را خرد کرده است. خوشبختانه ماجرا اینقدر جدی نبود ولی کوفتگی شدیدی ایجاد کرد و همین الان که پای لپتاپ هستم هم هنوز انگشتام درد میکند.
ماجرا به این جا ختم نشد چون مدیرعامل مجموعه تذکر داده بود که شنهای دم در را جمع کنید و الا فردا ماشین میآید و میبرد. خب با پسرجان دو ساعتی مجبور شدیم شن بار کنیم و ببریم داخل. من هم با انگشت دردناکام به سختی کار میکردم و البته چارهای هم نبود. تا تاریک شدن هوا ادامه دادیم و تقریبا دو سوم شنها را برده بودیم که دست از کار کشیدیم.
برگشتیم به خانه و من مثل کسی که ضعف کرده باشد، بیحالی شدیدی داشتم. سردی شدیدی هم کرده بودم که نشان میدهد این ضربهٔ کاری انگار توسط بدن در حال ترمیم است ولی برای تامین مواد لازم دارد از دیگر بخشهای بدن مواد لازم را میکشد. طوری بیحال و حوصله شده بودم که نرفتم سرم را اصلاح کنم تا در سفر مرتب باشم. امان از این اتفاق ناگهانی که البته به خیر گذشت. تازه شب متوجه شدم نزدیک انگشت اشاره مقداری خونمردگی هم دیده میشود.
میخواستم شب ماشین را ببرم تا یکی از لامپهای سوختهٔ جلوییاش را عوض کنند، لاستیک سمت راننده را ببرم آپاراتی چک کند و فندک ماشین که برقاش قطع شده را هم نشان دهم. ولی امان از این بلای ناگهانی که حس و حال من را گرفت و با خودش برد و این کارها ماند برای فردا.
از دیروز خانواده دست به دست هم دادند تا یک جعبه انار ریز را دان کنند و برود توی قابلمه برای رب گرفتن. تجربهٔ اول است و امیدوارم خوب از آب دربیاید.
هنوز برای سفر برنامهریزی درستی نکردهام و فردا هم میخواهیم راه بیفتیم. بروم سراغ جستجو تا فردا پشیمان نشویم.


دیدگاهتان را بنویسید