ادامه بنایی تانکر
هنوز ملت دست از چرند بافتن در مورد این که لیتر چیست و فروشنده نفت بهآباد چه مزخرفی گفته است، برنداشتهاند و در اینستاگرام به من جواب میدهند. تعداد کمی متوجه نکته علمی شده و تایید میکنند ولی امان از اکثریت جاهلی که حتی تعریف لیتر را نمیدانند و هنوز فکر میکنند لیتر همان کیلو است. واویلا.
صبح اول رفتم برای بیمه عمر بچهها و ۶ میلیون دادم تا یک بیمه ۱۵ ساله داشته باشند. البته به خاطر عجله گفتم جزئیات فرمها را تلفنی با من هماهنگ کنید. باید همسرجان را به محل کلاس ضمن خدمت فرهنگیان میرساندم. پس از آن به سمت ققنوسینو حرکت کردم. در مسیر از یک نانوایی نصف کیسه سبوس جارو شده گرفتم. این سبوس را از زیر میزی که نان روی آن تحویل میدهند، جارو میکنند و چون کیفیت ندارد، دور میریزند. رایگان داد و چیزی نگفت. از یک دوره یوتیوب یاد گرفتم که این سبوس از سبوس خوراکدام بهتر است چون آرد هم دارد و کیفیت کار با آن بیشتر است.
در مسیر هم متوجه شدم باز بنزین دارد ته میکشد و از کیلومتری که برای بنزین زدن نوشته بودم، ۵۰ تا هم اضافه رفتهام. پس در اولین فرعی روستایی پیچیدم و دیدم پمپ بنزین روستایی چقدر تمیز و مرتب است. با خودم گفتم خب این که بهتر همینجا بعد از این بنزین میزنم. ولی متوجه شدم سهمیه بنزین آزاد از ۳۰ لیتر به ۲۵ لیتر کاهش یافته است. این هم یک دردسر جدید برای من که وانت دارم.
امروز از آموزشهای یوتیوب با یک مطلب جدید روبرو شدم. این که ملخ هم میتوان پرورش داد ولی در نهایت فهمیدم نیاز به محیط شرجی و گرم دارد که در ققنوسینو فعلا نداریم. نکتهٔ متفاوت دیگری که فکرش را نمیکردم این بود که بعضی پرورشدهندگان میلورم با بالا رفتن قیمت میروند مواد غذایی گرانی مثل پلت جوجه را به میلورم میخورانند. کاری که اصلا اصولی نیست و با فلسفه پرورش میلورم که بازیافت ضایعات است کاملا در تضاد است. امان از سودجویی و تنبلی.
یک نفر پیام جالبی در اینستاگرام برای من گذاشته بود. نوشته بود زیر تانکر را هم کاملا سیمان کن چون قبلا تانکر ما لغزیده بود و همه نفتها ریخته بود. دیدم راست میگوید. به خصوص باغ ما که زمین شنی است و با یک باران به راحتی پا در زمین فرو میرود. کارم بیشتر شد و حالا باید مصالح بیشتری تامین کنم. فکر کنم باز بروم توی دشت دنبال آجر پاره و تکه سیمان بگردم تا رایگان تمام شود.
امروز در حین سیمانکاری پایههای تانکر پادکست کتاب «جنگ چهره زنانه ندارد» اثر «سوتلانا آکسیویچ» را گوش میدادم. فکرش را نمیکردم اما محتوا واقعا تکان دهنده بود و چند بار اشکام را درآورد. عجب دنیای کثیفی است دنیای جنگ و چقدر تناقضات سخت اخلاقی گریبان آدم را میگیرد که میتواند یک عمر جراحت روحی عمیق به جا بگذارد.



دیدگاهتان را بنویسید