رفتنی شدیم به تبریز
از صبح زود آمدم سراغ سیستم. البته میدانم که اگر فراغتی که ایجاد شده را با کار زیاد با سیستم همراه کنم پشیمان خواهم شد. دوباره چاق خواهم شد و خپلی دردسرسازی گریبانام را خواهد گرفت.
از صبح تا نزدیک ساعت ده در خانه پای سیستم بودم تا مطالب جدید را در سایت و شبکههای اجتماعی ققنوسینو بارگذاری کنم. در خانه کار کندتر از باغ پیش میرود چون مزاحمت ذهنی زیاد است.
بالاخره تصمیم نهایی را گرفتم تا پسرجان را با ماشین شخصی ببرم تبریز برای شرکت در مسابقات ووشو. این فکر چند روزی ذهن من را درگیر کرده بود که در این سفر هم فراغتی حاصل میشود و نیز کلی فیلم و مطلب برای پستهای اینستاگرامی و غیره آماده خواهد شد. ولی دودل بودم که این سفر طولانی را شروع کنم یا خیر. با چند نفر هم مشورت کردم و به نتیجهٔ نهایی نمیرسیدم. ولی آخرین گفتگوی متنی با امیرحسین ثقهالاسلامی کار را تمام کرد و تصمیم گرفتم این کار را بکنم. پس گفتم بلیت برای پسرجان نگیرند و قرار شد که با شاهین برویم به یک سفر ماجراجویانه.
رفتم به باغ ولی باید دان میخریدم. قفسهایی که به خریدار پرندگان قرض داده بودم را هم رفتم گرفتم. دیدم هنوز تعدادی از پرندههای من را در قفس کنار خیابان گذاشته و دارد میفروشد.
از آنجا سری زدم به گلخانهای و یک رزماری و یک اسطوخودوس خریدم. قبلا این جور خریدها را با انتخاب گرانترین گزینه انجام میدادم. ولی حالا کمی عاقلتر شدهام و دو نمونهٔ ارزانتر را برداشتم. آنجا یک گل جالب به نام گل مروارید هم دیدم که به نظرم خیلی قشنگ بود.
سپس از آنجا به مسجدی رفتم تا نمازی بخوانم. مسجد در حاشیه بلوار توس بود. بعد از مدتها وارد مسجدی شدم که چند ردیف نمازگزار داشت. مساجد طوری خالی شدهاند که این صحنهها کمیاب شدهاند. ولی وقتی دقت کردم دیدم بیشتر نمازگزاران پیرمردهای محل هستند و تنها یک مرد جوان در مسجد حضور دارد. مذهب هر روز کمرنگتر میشود و اوضاع برای مذهبیهای واقعی اصلا خوب نیست.
بالاخره خودم را ساعت ۱۳ به باغ رساندم. کمی ماکارونی برای نهار برده بودم و بعد از نهار چرتی زدم. حالا که خانه را تمیز و مرتب کردهایم خیلی بیشتر به دل میچسبد که بروی آنجا و کار کنی. امروز که صبح زود زیاد کار کردم و تا حدود ۱۰:۳۰ خانه بودم، در عمل زیاد نتیجه نگرفتم. چون مزاحمت ذهنی در خانه زیاد است و نمیتوان با تمرکز کار کرد.
یک سطل جدید برای میلورمها آوردم تا سوسکهای جدید را در آن بریزم. سطل قبلی تقریبا اشباع شده و فکر میکنم دیگر بس است. امروز با هوش مصنوعی Grok در مورد پرورش اقتصادی میلورم مشورت کردم. جالب بود که گفت با حدود ۱۰۰۰ کرم میتوانید تولید اقتصادی را شروع کنید. من که الان بیش از ۱۲۰۰ کرم دارم. این طوری احتمال دارد بتوانم همان ایده اقتصادی را دنبال کنم که به جای خرید کرم و تجهیزات از جیب، با پرورش همین مجموعه به درآمد برسم و تجهیزات بیشتر را تهیه کنم. بعد از غذا دادن به پرندگان رفتم سراغ کاشتن رزماری و اسطوخودوس. هر دو را زیر همان درختی کاشتم که بهلیمو زیر آن قرار دارد. امیدوارم بگیرد. تا به حال چند بار رزماری کاشتم و خشک شد. اسطوخودوس هم تا به حال نداشتم و امیدوارم بگیرد.
تا غروب در ققنوسینو بودم و سر شب رسیدم خانه. یادم افتاد دو روز است یک سطل بزرگ به کلهپزی دادهام و یادم رفته پس بگیرم. آخرش امیدوارم این سطل را از دست ندهم.







دیدگاهتان را بنویسید