سهمیه نفت و سویچ گمشده
صبح نرسیدم صبحانه بخورم. همسرجان باید زودتر میرفت به مدرسه و فرصت کم بود. من هم باید دوش میگرفتم که خستگی دو روز در باغ بودن را بتکانم. پس چای خوردم و راهافتادیم. اما نزدیک مدرسه دخترجان تماس گرفت که لباس ورزشی و سلاحاش را لازم دارد که در مدرسه اجرا کند. پس مجبور شدم برگردم. تنها یک نان داغ از نانوایی گرفتم و سق زدم تا مدرسهاش. البته هوس کلهپاچه هم کرده بودم. ولی مدتی است با خودم کنار آمدهام که هی ولخرجی نکنم.
بعد از این کارها رفتم به چناران و درخواست سهمیه نفت زدم. گفتند یک هفته دیگر پیامک دریافت خواهید کرد. وقتی خواستم بروم دیدم سویچام نیست. حالا بیا درستاش کن. بعد از کلی گشتن و تعجب کردن مشخص شد جلوی یک پیشخوان دیگر جا گذاشتهام و آن خانم هم خونسرد برداشته گذاشته کنار. اول فکر کردم کسی کاپشنام را برداشته و سویچ هم داخل آن بوده که دیدم کاپشن داخل ماشین است. خلاصه که به خیر گذشت.
اتفاق جالب روز هم یک زوج بلوچ بودند. خانم لباس خردلی رنگی داشت و آقا هم کاپشن با همان رنگ به تن کرده بود. سوار موتور بودند و این همرنگیشان برایم جذاب بود.
آمدم باغ و دیدم ساعت ۱۰:۳۰ است. گفتم اول بنشینم تولید محتوای دیروز را پست کنم تا برای مراحل بعد آماده باشد. کارها را که تمام کردم خوشحال بودم از رشد ققنوسینو در اینستاگرام. به ویژه با مشاورهای که از امیرحسین ثقهالاسلامی گرفتم، انگیزهام خیلی بیشتر شده است.
نکتهای که نمیفهمم این است که چرا پست «ماهی قنات» اینقدر دارد جلب توجه میکند. حتی چند فعال محیط زیستی هم آن را بازنشر داده بودند. از وقتی این پست شروع به رشد کرده، همینطور دنبالکنندههای صفحه دارند بیشتر میشوند. با این حال یکی از آشنایان از سر دلسوزی یک نوشتهٔ طولانی برای من فرستاد که بابا استراتژی بزن و محصولاتات را معرفی کن و از این حرفها. با این که آقای ثقهالاسلامی میگفت بلاگری اصلا استراتژی لازم ندارد و همینطوری ادامه بده. تازه از پیج تعریف کرد. فعلا که با همین استراتژی بدون استراتژی بودن ادامه میدهم ببینم چه میشود.
امروز هم آب دادن و دان دادن به پرندهها کلی وقت گرفت. ولی با نرخ عجیبی بیشتر از عادی بود. یعنی ۳ ساعت و نیم طول کشید. شاید وقتی حین کار پادکست گوش میکنم، سرعت کارم کمتر میشود. در حین کارهای باغ داشتم پادکست ناصر زراعتی را گوش میدادم. نطقهای شیخ محمد خیابانی تمام شد و رفت توی یک سری کارهای مارکسیستی و آرا و عقاید آنها را میخواند. من هم از سر بیکاری و کنجکاوی گوش میدادم. جالب آن بود که تا به حال اینطوری وارد تفکر مارکسیستها نشده بودم. ولی برای من جالب بود که نکتهای عمیق از سیاست و تاریخ فهمیدم.
متوجه شدم مارکسیستها در دورانی که دادگاههای مسکو به دستور استالین برگزار شد و بسیاری از آنها را به جوخهٔ اعدام سپرد، میدانستند که تفکر مارکسیستی منحرف شده و در شوروی یک دولت استیلاگر سرکار آمده است. ولی برای حفظ آرمان مارکسیستی از بیان واقعیتها خودداری کردند و سعی کردند این پیچ تاریخی را تحمل کنند تا به رویای آرمانشهر خود برسند. تصوری بسیار غلط و زیانبار که نتایج تاسفبرانگیز آن را در تاریخ میتوانیم بخوانیم. یک نوع ابزار غلط برای هدفی مطلوب که نتایج آن فاجعهبار بود.
یکی از همسایهها زنگ زد که چه نشستهای که مخابرات فیبر نوری را تا ساختمان ما رسانده و حالا وقت اشتراک گرفتن است. خب چه خبری از این بهتر. البته باید با روشی استفاده برای بچهها را قانونمند کنم که هزینه اشتراک سنگین آن باعث خانهخراب شدنمان نشود.
سری به مایکروسافت Clarity زدم ببینم کاربران چه میکنند. جالب بود که HeatMap و Recording هم داشت و عملکرد کاربران را به درستی ثبت کرده بود. تنها ایرادی که داشت، نبود امکان فیلتر کردن حسابهای مدیر از کاربران عادی بود. البته هنوز کاربران اندک هستند و به طور طبیعی تعداد بازدید ادمین بیشتر است.
تا ساعت ۱۶ در باغ بودم و بعد از آن جمع کردم و برگشتم. با خانواده رفتیم اول یک فلاسک چای جامانده دست یک فروشنده لوازم ورزشی را پس گرفتیم. نهار نخوردن باعث شده بود بیحوصله باشم و با یک بیادبی کوچک بچهها به شدت برخورد کردم. آدم باید اعصاب داشته باشد. ولی اینجور جاها سخت میشود. بعد هم رفتیم مهمانی و ساعت ۱۰ شب برگشتیم خانه. کلهپزی که صبح یک سطل گذاشته بودم هم چیزی در سطل نریخته بود. تا رسیدم کرکره را داشتند بالا میدادند. رفتم سطل را خالی برداشتم و گذاشتم در ماشین تا فردا از کلهپز بپرسم قضیه چه بوده است.







دیدگاهتان را بنویسید