چای آتشی و صبح سرد

دیشب راحت نخوابیدم. با این که گرمایش کف روی حداقل روشن است ولی انگار زمین خوب گرم نیست. با این که پتوی گرمی داشتم شب چندین بار بیدار شدم. شاید هم از تشنگی بود. از ۴:۳۰ صبح دیگر رسما بیدار بودم و فقط زورم می‌آمد از جایم بلند شوم.

   صبح چای آتشی دم کردم و چسبید. یک استخوان کله هم داخل آتش انداختم. دیروز داشتم استخوان‌های کله را جمع می‌کردم بریزم دور که یک لحظه به خودم گفتم چرا؟ بالاخره این استخوان‌ها شاید به شکلی قابل بازیافت باشند و دور ریختن آن‌ها خودش یک جور زباله در طبیعت رها کردن است. تنها ایده‌ای که داشتم، بعد از دفن کردن آن‌ها، سوزاندن بود. گفتم امتحان کنم که جالب شد. چون استخوان کله در آتش می‌سوخت. مثل یک تکه چوب آتش گرفته بود. فکر نمی‌کردم استخوان بتواند این‌طوری بسوزد.

   تجربهٔ جالب دیگر هم استفاده از شیشه‌های مربایی برای صبحانه بود. به خاطر سرما مگس زیادی وارد خانه شده ولی نمی‌توانستند وارد این ظرف‌ها شوند و روی مربا و کره بنشینند. به نظرم آمد باید بعد از این تا اطلاع ثانوی از این ظرف‌ها استفاده کنم.

خریدار جدیدی که در دیوار پیام داده بود ۵۰ مرغ و خروس می‌خرد هم گویا منصرف شد. حالا مانده‌ام با این همه مرغ و خروس چه کنم. به نظرم آمد بهتر است یک نژاد را بار وانت کنم و ببرم جای آن فروشنده لب جاده ببینم چند قیمت می‌کند. یا لااقل چندتایی ببرم که اگر نخرید یا خیلی ارزان برداشت، زیاد اذیت نشوم.

   صبح با امیرحسین ثقه‌الاسلامی در تلگرام گفتگو می‌کردم که جالب شد. ابتدا راهنمایی خواستم در مورد اپ آموزش زبان انگلیسی که چطور در گوگل استور واردش کنم. توصیه کرد اول بازاریابی را آزمایش کنم. بعد صحبت باغ شد و گفت هنوز فکر می‌کنم در باغ پرندگان‌ات هستی. گفتم هستم و صحبت به حاشیه رفت. صفحه اینستاگرام را که دید خیلی خوش‌اش آمد. گفت خوب کار کردی و با همین شکل ادامه بده. بلاگری استراتژی لازم ندارد و از این صحبت‌ها. انرژی گرفتم و حالا با انگیزهٔ بیشتر کار می‌کنم.

   صبح بعد از صبحانه نشستم پای کار و دو خاطره پست کردم. فیلم‌ها را هم در اینستاگرام و هم در آپارات آپلود کردم و کمی هم تغییرات جزئی در ظاهر سایت دادم.

   بعد از آن دیگر کاملا درگیر کار‌های باغ شدم تا شب که رفتم خانه. باید شن و ماسه‌بادی دم در را به خاطر تذکر مدیرعامل مجتمع می‌آوردم داخل. ولی فقط وقت کردم ماسه‌بادی و بخشی از شن‌ها را ببرم. باز هم خوب بود.

   دو سه روز اخیر به پرندگان بیشتر غذا دادم و آثار بیماری دارد محو می‌شود. البته آنتی‌بیوتیک Enro هم دادم ولی وزن گرفتن آن‌ها دارد دوباره به شرایط عادی برمی‌گردد. فکر کنم مدتی خیلی گرسنگی کشیدند. از ترس تمام شدن دان کمتر به آن‌ها غذا دادم و حالا دارم می‌فهمم چه دردسری درست شد به خاطر بی‌پولی.

   تا غروب در باغ بودم. خبر خوب این که در قفس آخری را هم باز کردم و جوجه‌های ۹ ماهه لاری بیرون آمدند و با این که زد و خوردهایی شکل گرفت ولی در مجموع آرام‌تر از چیزی بودند که تصور می‌کردم. ولی حالا کلی جوجه کف قفس ریخته و وقتی می‌خواهم در قفس راه بروم واقعا به مشکل می‌خورم.

   با این که در قفس‌ها باز شده و آب و دان دادن دیگر نیازمند باز و بسته کردن کلی در نیست، ولی باز هم ۲ ساعت وقت برد تا آب و دان بدهم. گرفتاری شدم با این شرایط.    برای نهار اشکنه پختم. البته بیشتر آب داشت تا مواد. وقت زیادی نداشتم و پیازداغ را به کلی کنار گذاشتم. در نهایت با دو تخم‌مرغ معجونی درست شد که خوشمزه بود ولی حجم زیادی داشت و آخرش مجبور شدم مقداری از سیب‌زمینی‌ها را بدهم به اردک‌ها.

   کمی ملات سیمان آماده کردم و رفتم سراغ سوراخی که موش در دیوار کنده بود. نشد یک با یک آجر مناسب پرش کنم چون سوراخ کوچکی بود. ولی با حوصله با ملات پر کردم. البته این کافی نیست و باید آستری زدن را شروع کنم. همسایه در بین صحبت‌ها گفت تا سقف آستری بزنید من هزینه‌اش را می‌دهم. احتمال می‌دهم بزند زیر حرف‌اش و باید دید چه خواهد شد. فعلا یک و نیم متر پایین را انجام می‌ٔهم تا ببینم بعد همسایه چه کار می‌کند.

   شب رفتم به بیمه پاسارگاد. مدتی است که بازاریاب بیرجندی آن برای پیگیری بیمه رها شده تماس می‌گیرد. رفتم و برای خودم و همسرجان بیمه عمر با سرمایه‌گذاری طلا ثبت کردم. برای هر نفر ماهی ۱ میلیون تومان که بر اساس پرداخت سه ماهه در مجموع ۶ میلیون تومان پرداخت کردم. این بیمهٔ عمر را مدت‌ها است پشت گوش انداخته بودم و دیگر رفتم به سراغ‌اش. حالا مانده بیمهٔ بچه‌ها که باید دید چنان که گفته‌اند، مبالغ پرداختی قدیمی را احیاء می‌کنند یا سوخت می‌شود. آخرش خیلی دیر رسیدم خانه ولی ارزش داشت.    امروز هر چه شطرنج بازی کردم، باختم. ولی در بازی Kingdom Rush کاملا مسلط برنده شدم. پادکست امروز در باغ چند موضوع داشت. یکی یک دوره خودآگاهی بود که بدک نبود. دیگری بقیه نطق‌های شیخ محمد خیابانی بود. برای من جالب بود که مرحوم خیلی جاها مخالفین را تهدید به مرگ و نیستی می‌کند و شوخی هم ندارد. اینجاها است که آدم نمی‌تواند بفهمد اگر در تاریخ این‌ها مسلط می‌شدند، آیا شرایط بهتر می‌شد یا بدتر؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.