حس بد بازنده بودن
پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۴۰۴ – حس بد بازنده بودن
در دو-سه روز اخیر با این که تلاش بیشتری کردم ولی نتایج بهتری نگرفتم. سرما سختتر شده و چند جوجه از بین رفتند. چندتایی را به محض بیمار شدن ذبح کردم تا گله آلوده نشود. با این حال چندتایی هم از دست من دررفتند و مردهشان را جلوی سگ انداختم. روزهای سختی در پیش است و باید فکری بکنم که نمیتوانم. گویی ذهنام بسته شده و فقط دارم روزمرگی میکنم. هر روز ۲ و نیم ساعت فقط باید برای آب و دان دادن به پرندگان صرف کنم که خیلی زیاد است. هنوز درست نفهمیدم چرا اینقدر وقت تلف میشود و هر چه سریعتر کار میکنم هم بهتر نمیشود.
یکی از کارهایی که شروع کردم، یادگیری Machine Learning با تدریس جادی از یوتیوب و دورهای از Udemy با عنوان Working with the OpenAI API است. به نظرم میرسد باید به همان تخصص هوش مصنوعی گذشته برگردم تا بتوانم به درآمد برسم. بدون تعارف پروژهٔ ققنوسینو هم فعلا ورشکسته است و تا رسیدن آن به درآمد، نیازمند تامین سرمایهٔ بزرگی هستم که فعلا مقدور نیست.
از ناچاری النگوی همسرجان را هم فروختم. تنها النگوی طلایی بود که به دستاش میکرد و حالا دیگر نیست. حس بدی دارم و حال بد همسرجان روی من هم تاثیر میگذارد. خب زن است و تحملاش مثل من نیست. من هم این روزها بر خلاف شخصیت فروردینی سلطهگری که دارم، مثل موش شدهام. کارهایی که کردهام یکی بعد از دیگری جواب ندادهاند و زیر بار شکستهای سنگین حس یک بازنده دارم. گر چه سعی میکنم دچار فروپاشی نشوم و روحیهام را حفظ میکنم. ولی شرایط بد است و دست من در گل مانده و کاری از پیش نمیبرم.
متوجه شدم با سرمای هوا باید غذای بیشتری به پرندگان بدهم. گرسنگی کشیدن در این هوا برای آنها سخت است و برای تامین گرمای بدنشان باید تغذیه بهتری داشته باشند. امروز دو سطل و کمی بیشتر برایشان غذا ریختم به امید این که حالشان بهتر شود. گر چه علایم بیماری در دو سه جوجه دیدم که امیدوارم خوب شوند. یکی از چالشها ضعفی است که جوجه خوب راه نمیرود و انگار در پاهایش قوتی ندارد. غذایی که این روزها میدهم ترکیبی است از ۴ پیمانه پلت بره شیری که خیس میکنم و ۴ یا ۶ پیمانه پلت مرغ تخمگذار که با گندم نرمهای قاطی میشود که بیشتر آن سبوس است.
اما امروز مقداری پیاز هم برایشان ریختم. به تازگی مرغهای آزاد در قفس یک توری پیاز را خامخام خوردند رفت. تقریبا ۱۵ کیلو پیاز در یک روز. بنابر این یک توری پیاز قرمز ریز ارزان خریدم و مقداری پیاز جوانه زده را بردم به همه پرندگان به جز کبوترها دادم. دوباره هم در آبشان سیر ریختم که تا فردا در آب اثر میکند و بعد با آن ظرفهای آبشان را پر میکنم.
جوجههای جدیدی که در دستگاه جوجهکشی متولد شدهاند هم حالشان خوب است. ولی ۲ تا جوجه زردرنگ تلف شده بودند. حدس میزنم به خاطر تمام شدن ظرف آب بوده باشد. هر چه بود که حیف شدند. بقیه جوجهها مشکی یا قهوهای هستند که سرحال دیده میشوند. آنها را از دستگاه درنیاوردم تا همانجا گرمونرم باشند. دو روز اول فقط آب دادم تا معدههای این کوچولوها تخلیه شود و از امروز دان هم اضافه کردم. امیدوارم بشود درست نگهداری کرد. هوا سرد شده و اگر دقت نکنم به راحتی تلفات خواهم داد.
سوتی امروزم فراموش کردن سطل استخوانهای کلهپاچه در صندوق عقب شاهین بود. از کلهپزی جدیدی در ابتدای الهیه میگیرم که روزانه یک سطل استخوان کله تحویلام میدهد. کلهپزی قبلی که بیخبر جمع کرد و رفت و حالا این یکی هم نزدیکتر است و هم بارش بیشتر.
شب مهمان داشتیم. استاد ووشوی بچهها با خانواده مهمان ما بودند. پس زود جمع کردم و رفتم به سمت خانه. در مسیر باید میوه میخریدم. اینقدر گران بود که نگران شدم چه اتفاقی دارد برای ما میافتد. سیبزمینی به قیمت چند روز پیش سیب درختی، نارنگی به قیمت کیوی، کیوی به قیمت آناناس و همینطور برو جلو. شرایط هرروز بدتر میشود و من هنوز به درآمدزایی مناسبی نرسیدهام. مهمانها خیلی دیر رسیدند چون یک کنکوری داشتند و کلاس آموزشی هم آن طرف شهر بود.
ضدحال مهمانی هم سوتی بچهها در رعایت بعضی تشریفات مهمانداری بود که حالام را حسابی گرفت. نسل جدید به این جزئیات توجه ندارند و فقط آبروریزی میکنند. امان از داد بیداد.







دیدگاهتان را بنویسید